خرید بک لینک
سلام

امروز اومدم یکم از برنامه هام بنویسم تا یادم نره من هیچ وقت واسه سال جدید برنامه و اهداف و این داستانا تعیین نمیکردم و دلیلشم میدونم احتمال میدم به این ربط داره که این دو سه سال اخیر زیاد حالم خوب نبود و حس خوبی راجب زندگی نداشتم وهمه چیزو بیهوده میدیدم مثل یه آدم احمق یه گوشه نشسته بودم از زمین و زمان شکایت میکردم و منتظر بودم همه چی خودش خود به خود درست بشه

چون شجاعت و انگیزه ی عمل کردن رو تو خودم نمیدیدم. اما امسال ینی چی فرق کرده؟ چی این حس خوب و انگیزه رو تو من ایجاد کرده دقیق نمیدونم و ازش مطمئن نیستم هروقت دقیق زویای پنهانش رو کشف کردم اینجا واردش میکنم.

حالا از اهدافم بگم

اول بگم که واسه امسال خودم یه اسم انتخاب کردم " ارتقای نفس" طبق همینم اهدافم رو انتخاب کنم اما یه مشکلی هست مشکل اینجاست که من همیشه اهداف رو خیلی بالا میگیرم جوری که نمیرسم بهش یا عقب میمونم ازش و وقتی عقب موندم ناامید میشم و بلکل بیخیالش میشم

پس چن تا چیز باید یادم باشه

اول اینکه از چیزای معمولی شروع کنم و خیلی با خدم سخت گیر نباشم

دوم اینکه باید یادم باشه اگه به هرکدومشون نرسیدم بیخیال بقیشون نشم چون همیشه نفس شیطانیم هست که گولم میزنه و بهم میگه تو تا اینجا نتونستی از اینجا به بعدم نمیتونی نکن چون فایده نداره

پس باید حواسم به اینا باشه

حالا از خودم بگم

اول میخوام مهربون تر باشم با خوم با بقیه باید سعی کنم داد و بیداد کردنو و زبونم که به قول بعضیا مثل مار میگزه رو کنار بگذارم وقتی به بقیه انرژی مثبت بدی ازشون انرژی مثبت میگیری و من همین الان تصمیم گرفتم یچیزاییو از دل کیانا و پریناز در بیارم خودخواه بودن رو بذارم کنار بالاخره یکی باید پا پیش بذاره باید با خودم کنار بیام که عب نداره اون شخص ممن باشم حتی گه از من خطایی سرنزده باشه

دوم میخوام مهارتامو ارتقا بدم زبان انگلیسی نوازندگی فتو شاپ سخنرانی کتاب خوندن و نویسندگی

کل پروژه وبلاگم واسه همین از نو شرو کردم واسه نوشتن تا یادم بیاد چقد عاشق نوشتن بودم چقدر ذوق داشتم چقدر عاشق زنگای انشا بودم پس میتونم بگم تو مسیرش قدم گذاشتم.

در مورد موسیقی هم باید بگم هر آدمی باید یه سازی بلد باشه من خیلی وقته به فکرشم ولی بخاطر مسئله ضعف انگیزه و اعتماد به نفس کم همش به بعدا موکولش میکردم ولی الان دیگه باید خودمو جمع و جور کنم و نذارم بهترین روزای زندگیم برن تو سطل آشغال نذارم ائضاع جوری پیش بره که ده سال دیگه بگم جوونی کجایی یا اینکه پشیمون بشم که چرا اینقدر تو ده ای از زندگیم که باید همه جا ریشه بدونم تک بعدی رشد کردم و واسه خودم کاری انجام ندادم

در مورد سخرانی باید بگم که اخیرا متوجه شدم که حتی موقع صحبت های معمولی با دوستام چقدر تپق میزنم و این خیلی بده منی که نتونم با چارتا دوست و آشنا حرف بزنم چه انتظاری باید از خدم داشته باشم؟ بدون داشتن مهارت های اولیه تو برقراری ارتباط هرچقد جاهای دیگه تلاش کنم به بن بست خواهم خود( الان که داشتم این جمله رو مینوشتم نمیدونستم جای خواهم خورد چی بنویسم که با سبک کلی نوشته م جور دربیاد ولی به نتیجه ای نرسیدم ینی چی میتونم جای فعلای آینده بکار ببرم؟)

در مورد فوتوشاپ هم بگ جزو اون مهارت هاست که باید یاد بگیرم خوشم میاد ازش کلن باید تو حوزه کامپیوتر خفن تر باشم قرن 21 و و نقش کامپیوتر و الکترونیک روز به روز تو زندگی آدما داره بیشتر میشه و من اگه به همین نسبت توش رشد کنم بازیو بردم:)))) بعلاوه چندوقت پیش نو بیمارستان یکی از پرستارای بخش تو ورد یه مشکل داشت یکاری میخواست انجام بده که بلد نبود من تونستم بهش کمک کنم درسته خیلی کارخفنی نکردم یا ماینکه مشکل اون مشکل ساده ای بود و اصلن پیچیدگی نداشت ولی همون بهم نشون داد که چقدر خوبه آدم دانش کامپیوتری خودشو ارتقا بده چقدر خوبه آدم بیشتر بتونه کارای تخصصی رشته های دیگه رو هم تا حدودی بلد باشه و البته که اون کمک کردن به اون خانوم خیلی حس خوبی داشت خیلی زیاد:)))))))

درمورد کتاب خوندنم باید بگم ک میتونم اطلاعات راجب چیزایی که گفتمو تو کتاب هم پیدا کنم اینجوری با یه تیر چند نشون زدم بعلاوه حس میکنم خوندن کتاب میتونه کمکم کنه بهتر بنویسم و بهتر حرف بزنم باید سعی کنم کتاب های غیر داستانی بیشتر بخونم و بجای فیلم کتاب بخونم الان دیگه میدونم دفعه بعد که رفتم کتابخونه دنبال چجور کتابایی باشم و مثل هویج واینستم اونجا

زبانم که باید بگم امروز داشتم اینگلیسی با دوستم حرف میزدم حس کردم لهجه م مثل هندی هایی شده که انگلیسی صحبت میکنن خیلی داغون شدم بعلاوه اینکه تو مرحله تحصیلات آکادمیک و دانشگاهیی دیگه دانش زبان گذشته م زیاد به کارم نمیاد و باید اصطلاحات جدید تر یاد بگیرم

پ.ن

امروز با سارا در اومدم بیرون اول رفتیم یه کافه که خیلی اصرار داشت بریم اونجا ولی من از اونجا خوشم نمیومد چون اول اینکه جاش تو یکی از خیابونای شلوغ شهر بود دوم اینکه خیلی کوچیک بود. من اصلن خوشم نمیاد یجا اینقدر کوچیک باشه بعدن هم فهمیدیم چیزایی که دست مردم میدن هم خوشمزه نیست دوتا شیر موز که از نی بالا نمیومد اینقد غلیظ بود و به کیک شکلاتی که ا سنگ هم سفت تر بود خیلی سفت بود و بقول سارا انگار از فریزر دراوورده بودن و تو ماکروفر گرمش کردن و بعد از اینکه گرماش رفت بکل چوب شد و غیر قابل هضم بکار زشتی هم کردیم دوتا مشتری ای که بعد ما اومده بودن و ذاشتن از ما سوال میکردن رو پروندیم میخواستن بدونن کیکمون چیه اول بلند گفتیم شکلاتی عد با ایما و شاره گفتیم که سفته و بدمزه و سفارش ندین بندگان خدا کلن هیچی سفارش ندادن و خیلی سوسکی مغازه رو ترک کردن

خیلی اونجا نشستیم و حرف زدیم خوشم میاد وقتی باهاش حرف میزنم دوست خیلی خوبیه واسم و خواهر نداشتمه حتی وقتی اینثدر غر میزنه که میخوام سرمو از دستش بکوبم به دیوار بازم دوسش دارم

بعد هم درومدیم از مغازه و چون بارون میمود و من عاشق بارونم خودخواه بازی دراووردم و فک کنم هم سردش بود هم زیاد حالش خوب نبود ولی رفتیم افتادیم تو خیابون من سردم نبود و حتی کتمو دراووردم دادم بش بپوشه نمیدونم گرمش کرد یا نه ولی دستاش که خیلی یخ بود بنده خدا.رفتیم و یه خیابونی که با هم هیچ وقت نرفنه بودیم اونجا چن تا عکس گرفتیم که اصافا عکسای خوبی شدن و مسله جالب اینه که من اون اضطرابی که موقع عکس گرفتن جلوی چشم مردمو دارم نداشتم و حس عالی داشتم از ثبت کردن لحظه ها برای اولین بار

سر راهمون هم دوتا داروخونه رفتیم چون سارا الکل میخواست که پیدا نمیکرد و آخر هم رفتیم کتاب فروشی و با هم یه نگاهی به کتابا انداختیم و بهم گفت چنتا کتاب میده که بخونم منم کتابایی که قبلن یکی خونده رو راحت تر میتونم پذیرا باشم تا اینکه دست بنداز شانسی یه کتابی رو از رو اسمش وردارم بخونم این اشتباهو دیگه تکرار نمیکنم آخرم ک باز عکس گرفتیم و راهی شدیم به سمت خونه

روز خیلی خوبی بود امید وارم به اونم خوش گذشته باشه

پ.ن 2 همیشه از فرهنگ تعارف کردن بدم میومد و میاد و زیاد اهلش نبودم اما امروز موقعی که ساراخواست پول رو حساب کنه تو دلم میدونستم باید اون حساب کنه چون دفه های قبلی من حساب کرده بودم ولی عذاب وجدان گرفتم که چرا تعارف نزدم خب من اهل تعارف نیستم ولی میدونم اونجا خیلی ریلکس عمل کردم و کامل نشون دادم که تو باید حساب کنی و این یکم بی ادبی میومد بنظرم

شبم که شام رفتیم خونه خالم قبلشم با مامانم قهر کردم چون پرسیدم شام چی دارن با داد گفت نمیدونم البته میدونم همش تقصیر بابامه مخ همه رو داغون کرده اینقد غر زده تو این عید همشم که خونس همشم غر میزنه انرژی منفی میده منم عصبانیو تحریک پذیر میکنه خونه خالم که شامشون مرغ بود و فسنجون که من خیلی گشنم بود و چسبید بهم

بعدشم با خوانواده رفتیم یه دورکی تو خیابونا زدیم و بستنی خوردیم تو سرما مورد علاقه ترین کار دنیا

یسری چیزا رو از قلم انداختم ولی عب نداره

میخواستم راجب یچیز دیگه هم بنویسم ولی خیلی خسته شدم دیگه و فک کنم فردا بنویسم راجبشون.

پایان

برچسب: نویسنده: مهران کوهی تاريخ: جمعه 16 فروردين 1398 ساعت: 22:02

صفحه بندی